تبلیغات
Hadi sermon آپلود عکس sermon... Hadi sermon

 

 

 

 

 

دوست دارم پنجره ای رو به آسمان تو...

که بنشینم برم تا اوج به عمق فکر تو...

 

 

هنوزم که میبینی نشستم روی صندلیِ تو...

نمیدونم نشستی پای چی و پای کی...

نوازش میکنی اما تن کی...

من و یادت نرفته که...

منم,همون عشقی که میگفتی,دنیا بدون تو نمیشه که...

تو فهمیدی که خامم ولی من کودکی کردم...

همان کودکی که عاشقانه مادری میکرد برای عروسکش...

و تو بی رحمانه مشتی زدی که نه صدا داشت نه ضربه...

اما گرفت...

در را بستی بی آنکه حرفم را بشنوی...

اما که فهمیدم برای کسی دیگر تشنه ای...

باز منم با قطره های اشک...

باران که نمیبارد به شهر تا مَردُمان ساده شوند...

هر قطره ای که افتاد از این چشم...

ضربان قلبم میتپید به خاطر عشق...

 اما که رفت...

شاید از فرصت مانده کمی اندک...

رفتم گوشه ای دیگر نیابم خوشه ای...

بغل کردم ز جانم,پاهای سردم را...

همانجا تمامم شد به دنیا دست نیازم را...

بعد مدت ها آمدم...

حرف این تن را بگویم...

نشستم روی صندلی,خاطراتم را ورق کردم ز دستم...

همین بود معنی تنها جدایی...

دیگر تمامم مرا از نور رهایی ده خدا...

دیگر در این شهر خبر نیست از دهخدا...

.

.

.

روح هرکس با کسی اصرار درد است

نکن با دیگری حرفی از اصرار دردت

چون کسی محتاج عشقت نیست