تبلیغات
Hadi sermon آپلود عکس sermon... Hadi sermon

 

 

 

 

 

 

 

 

برایم از انتظار جمله ای خواندی....

نوشته ای بود که یادم میرود از خواندنش....

همان نوشته ای که مرد زیر باران بود....

انتظارش تنها صدایش بود....

چون مرد تنها میشنید....

آن مرد بی کسی هایش تنها آرام جانش بود....

آن روز باران آنچنان میکوبید بر زمین خاک را ویرانه میکرد....

به دنبال دستی بود که تنها یاریش میکرد....

ساعتی همچون گذشت....

انتظارم پایان رسید اما هنوزم او آرام جانش بود....

نشستم ببین چه خواهد شد....

همان لحظه زنی دیدم....

به دستش بود یک گل....

آمد به سوی او....

گل را گذاشت رفت اما که بی حرف....

مرد گل را برداشت کمی بو کرد....

دیدم حرف میزند با گل....

به خود گفتم بی گمان دیوانه است....

زیر باران این انتظار....

 که با خود بحرفی....

آن هم با یه گل....

از جا برخاستم که بروم....

دیدم صدایم زد....

برگشتم گفتم با من بودید....

گفت به جز تو مگر کسی هم هست....

گفتم نه ولی اخه شما که نمیبینید....

گفت پسر هرچیز که دیدن نیست....

هر عشقی که لمسی به این تن نیست....

هر سخن شنیدن نیست....

خندیدم بر لب اما صدایم در نرفت....

بهم گفت اگر قلبت مثل دستت بود قدرش را بدان....

اگر زبانت مثل دریا بود جوهرش کن تمام دریارا....

اگر تنت ضریح مرحم بود لمسش کن تمام تن را....

اما شما عشقتان...

 تنها لب است و حرف....

تنها دست است و تن....

و تنها دروغ است به زبانی که نمیفهمید اما معنیش را هم میکنید.....

بلند شد رفت وگل جا ماند روی نیمکت....

ومن ماندم زیر باران با گل....

با پر از حرفای او.....

عشق ما چیست و عشق او دریا....